بهترین گل زندگی من و بابا مهدی

فرشته ی اسمونی

تموم شدن دوره شیر مادر

سلام عروسک دوست داشتنی من خوبی عشقم بلاخره از شیر گرفتمت 27مهر از شیر جداشدی هراز گاهی نق میزنی اما خب خداروشکر زیاد اذیت نکردی این مدت که شیر خوردی واقعا اذیت شدم اولش شیر نداشتم و چقدر این موضوع اذیتم کرد و بعدشم که شما اونقدر لطف داشتی غذا کم میخوردی و فقط اویزون من بودی و این خیلی کلافم میکرد اما خب هرچی بود تموم شد نازنینم مامان ناراحت نشی ها اما خیلی شلوغ و شیطونی باید همش حواسم بهت باشه تا کار خطرناک نکنی یعنی چند دقیقه صدات درنیاد میفهمم که داری یه دسته گل به اب میدی با همه ی اینا بازم عاشقتم عشقم ...
29 مهر 1396

دخمل شیطون

سلام خوشگلم دختر گلم عاشقتم خیلی وقته به اینجا سر نزدم از بس که ماشاالله شیطونی و کل وقتمو گرفتی از درو دیوار فقط میخوای بالا بری کشو ها و کابینتها رو باز میکنی و همه وسایلا رو میریزی بیرون بابایی برات تاب خریده نصف شب هم که باشه یادت بیفته میفتی به گریه که سوار تابم کنید الانم که من اینجا تشریف دارم شما لالا کردی ...
21 ارديبهشت 1396

9ماهگی دخملی و کلی خبرای خوب

خدایا شکرت  هزاران بار شکر 9 ماه پیش وقتی خیلی کوچولو بودی و خیلی تو  فشاربودم و اطرافیان میگفتن 8-9ماه بگذره بهتر میشه و من باخودم فکر میکردم کوووو.... تا 8 ماه بعد خیلی طول میکشه  اما الان به قول معروف به یه چشم بهم زدن عشقم 9 ماهه شد و من وقتی بهش فکرمیکنم باخودم میگم هرچی خدا رو شکر کنم بازم کمه اون موجود کوچولویی که هیچ کاری از دستش برنمیومد فقط بلد  بود بخوره و پوشک کثیف کنه   و ما باترس و لرز بغلش میکردیم وکلی احتیاط میکردیم که مبادا گردنش یهو بیفته الان کلی برا خودش خانوم شده بععععععععله دختر کوچولوی من الان وارد 9 ماهگیش شده یاد گرفته 4 دست و پا راه بره از مبل و میزو قربونش بشم هرچی به دستش بیاد ...
2 شهريور 1395

روزت مبارک دختر گلم

چقدر خوشحالم که خدا بهم یه دختر داده  ، یه فرشته دوست داشتنی  یه فسقلی شیطون بامزه  دختری که با تمام وجود دوسش دارمو عاشقشم  عروسک قشنگم روزت مبارک سربلند باشی 
13 مرداد 1395

8 ماهگیت مبارک عسلم

دختر نازم امروز 22 تیر هستشو شما 8 ماهه شدی عاشقتم شیرینم مامان  شیطونم چقدر ماه شدی رو زمین قل میخوری و خودتو حرکت میدی بعضی وقتا دوست دارم قورتت بدم خانوم کوچولو . عاشقتم عزیز دلم....
22 تير 1395

بدون شرح

سلام عزیز دل تموم شد 9 ماه  بارداری با همه ی اتفاقاش  فردا 7صبح باید بیمارستان باشم  نمیدونم چی بگم یه حس گنگیه که نمیتونم بیانش کنم  خیلی زود گذشت میوه دلم  گل دخترم همدمه مامان عشق بابایی مونسم به امید خدا فردا اینموقع پیشمی همه منتظر  به دنیا  اومدنت هستن  هم خانواده من و هم خانواده بابایی خالت که از چند هفته قبل داره روز شماری میکنه مامانی عاشقتم  نمیدونم چرا چشام بارونی شد اشکم خود بخود داره پایین میاد اینو بدون خیلی  دوست دارم نور چشمم  خدا پشت و پناهت باشه نازنین زهرای من عاقبت بخیر بشی مادر ...
21 آذر 1394

خوش اومدی عزیز دلم

سلام مامانی خیلی ممنون که اومدی واقعا خوشحالم و خدارو شاکر که یکی از فرشته هاشو برامون هدیه داد  کلمات نمیتونن حسی که دارمو بیان کنن واقعا خدارو شکر ...
13 ارديبهشت 1394

نمیای مامانیییییییییی

عزیز دلم  بیا دیگه 2ماهه منتظرتیم دیگه ایم ماه قول بده میای میوه ی دلم بیا و خوشحالمون کن قول دادیااااااااااااااا باشه مامان منتظرتیم ...
12 شهريور 1393

خودت بگو به نظرت کارم بی معنی نیست...

سلام عزیزدلم   خوبی گلم؟ فکر کنم یه ماهی بشه مطلبی به وبلاگت اضافه نکردم  از دستم دلگیر نشو دیگه  راستش وقتی یکم با خودم فکر میکنم احساس میکنم دارم کار بی معنی انجام میدم اخه من و همسری که نی نی نداریم اصلا هنوز معلوم نیست که نی نی دار بشیم یا نه ! راستش چند باری خواستم وبلاگو حذف کنم بعد دلم نیومد گفتم بذار بمونه تا ببینیم چی پیش میاد  البته بماند که این مدتم سرم شلوغ بود اولش که... دو تا خاله و دایی و زندایی بابا مهدی همراه پسر کوچیکشون مهمون اومدنو دو سه روزی موندن بعدشم که تا اومدم یکم جمعو جور کنم عزیز و اقاجون (مامان بابای همسری) با دو تا خواهراش اومدن خونمون  اما من مریض شدم  برا همین بی...
19 شهريور 1391

روزهایی که گذشت

سلام عزیز دلم خوبی خوشگلم یه بار دیگه اومدم تو وبت در حالی ه خودت نیستی . اومدم از روزایی که چه عرض کنم ازاین چند ماهی که نبودم برات بنویسم از 15 شهریور تا حالا پستی نداشتم راستش با خوم گفتم حالا که خودت نیستی چرا بیخودی صفحات وبلاگتو ببرم بالا خب حالا از اتفاقایی که تو این مدت افتاده برات بگم البته باید فهرستی بگم چون اگه بگم همراه جزئیات باشه خیلی طولانی میشه و برا خودش عمریه  .تازه ریز ریزه اتفاقا هم یادم رفته دیگه چه میشه کرد...   خب بعد مسافرتی که تو ماه رمضون به شهرمون داشتیم چند هفته بعدش خونواده ی  من اومدن خونمون  بعد اواخر مهر خبر رسید که عمه زهرا میخواد عروس بشه و منو بابا مهدی زودی شالو کلاه کردیم و ...
22 اسفند 1390